تبليغاتX
آدمیت برنگشت!

آدمیت برنگشت!

مولاي من هرگز نگويم بيا دست من بگير عمريست گرفته اي مبادا رها كني

هرچند چنين شادم ،هرچند كه خوشحالم

آرام و غريبانه،مي گريم و مي نالم

اي موج كه افتادي ،آرام به فنجانم

اي نيمه پنهانم ،آشفته مكن حالم

من رفتم و بايد رفت ، اما چه كنم اي دل

مي آيد و مي آيد،تقدير به دنبالم

هم بغض من و شعرم ، اي چهره رويايي

يك روز نمي پرسي،از آينه احوالم؟

در اوج شكيبايي اين حال من است امروز

دلگيرم و دل شادم، غم دارم و خوشحالم

+نوشته شده در 88/01/14ساعت0:49 AMتوسط دلتنگ | |

حسين بيش از آب تشنه لبيك بود

ولي افسوس كه به جاي افكارش،

زخم هايش را به ما نشان دادند و

بزرگ ترين دردش را بي آبي دانستند...

+نوشته شده در 87/11/28ساعت0:17 AMتوسط دلتنگ |

اين روزا ديگه حتي غصه هم سراغم نمياد...

از همه چيز خسته ام! بهار،پاييز،زمستون،تابستون...

دوباره :بهار،،پاييز،زمستون،تابستون...همه چيز تكراريه!

نه! ديگه حسي هم برام باقي نمونده! ياد اين جمله مي افتم كه

ميگفت:وقتي برگاي پاييزي رو زير پات له ميكني به يادت بيار

اينا همون برگايي اند كه يه روز بهت نفس ميدادن!

اما الان ديگه نه نفسي هست و نه برگ پاييزي...!!!

همه چيز براي مرگ من آمادست!گنجيشكاي روي درخت هم ديگه

آواز نميخون! كلاغا ديگه كلافم كردن! خبري از خورشيد خانوم نيست!

اما نه! مرگم ديگه به من اعتنايي نميكنه!

يه روزي همش اين جمله رو تكرار ميكردم:تو به دنيا نيومدي كه دنيا

رو تغيير بدي!اما با خودم مي گفتم مگه نه اين كه آدم هر كاري كه بخواد

ميتونه انجام بده؟خوب منم ميخوام دنيا رو تغيير بدم!اما الان ميگم من به

دنيا نيومدم كه آدما رو تغيير بدم من اومدم تا خودم و تغيير بدم...

اما مثل اين كه منم ديگه تغيير ناپذيرم!مگه اوني كه بايد بياد،بياد و ..

ميدونم كه اونم ديگه خبري از ما نميگيره!

اين روزها چقدر درد بودن تك تك سلولام و تو تنگنا گذاشته!!!

رو آسمونا بنويس

ناي پريدن ديگه نيست

تو چشماي قاصدكا

شوق رسيدن ديگه نيست...

+نوشته شده در 87/11/17ساعت2:55 PMتوسط دلتنگ | |

 اي كه كردي ز صفا رشك منا كرب و بلا را

           به ره دوست تو دادي سر تسليم و رضا را

     داستان غم تو سوخت دل اهل ولا را

          خسرو غرقه به خون، غرقه ي خون بين دل ما را

     ((سوي ما بين كه به سوي تو ببينيم خدا را))

 دل جمعي ست ز اسرار تو آشفته و حيران

        كه لب تشنه بدادي سر و جان در ره جانان

   خضر با اينكه ز تو يافت ره چشمه حيوان

         آب مهريه ي زهرا و تو لب تشنه دهي جان

    ((مصلحت بود ندانم چه در اين كار قضا را))

   به عراق آمدي اي خسرو خوبان تو ز بطحا

        جمع گشتند به دورت ز جفا لشگر اعدا

    از پي ريختن خون تو اي سيد والا

        از چه كشتند تو را تشنه لب اندر لب دريا؟

      ((اي لب لعل تو بخشيده حيات آب بقا را))

  گفت زينب به برادر تو ببين حال خرابم

        بنگر سوز دل غم زده و چشم پر آبم

  تو شدي كشته و رفته است ز دل طاقت و تابم

        ساربان دست تو از بند جدا كرد كيايم

    ((زان جفا پيشه كه ديد از تو بسي مهر و وفا را))

 

             قیامت بی حسین غوغا ندارد"

                      شفاعت بی حسین معنا ندارد"

                             حسینی باش كه در محشر نگویند"

                     چرا پرونده ات امضاء ندارد؟

 

+نوشته شده در 87/10/16ساعت9:23 AMتوسط دلتنگ | |

دل را اگر از حسین بگیرم چه كنم

بی عشق حسین اگر بمیرم چه كنم

فردا كه كسی را به كسی كاری نیست

دامان حسین اگر نگیرم چه كنم

 

کاش بودیم آن زمان کاری کنیم

از تو و طفلان تو یاری کنیم

کاش ما هم کربلایی می شدیم

در رکاب تو فدایی می شدیم

شهادت سالار شهیدان را به همه تسلیت میگم

+نوشته شده در 87/10/14ساعت5:14 PMتوسط دلتنگ |