|
حسين بيش از آب تشنه لبيك بود ولي افسوس كه به جاي افكارش، زخم هايش را به ما نشان دادند و
اين روزا ديگه حتي غصه هم سراغم نمياد... از همه چيز خسته ام! بهار،پاييز،زمستون،تابستون... دوباره :بهار،،پاييز،زمستون،تابستون...همه چيز تكراريه! نه! ديگه حسي هم برام باقي نمونده! ياد اين جمله مي افتم كه ميگفت:وقتي برگاي پاييزي رو زير پات له ميكني به يادت بيار اينا همون برگايي اند كه يه روز بهت نفس ميدادن! اما الان ديگه نه نفسي هست و نه برگ پاييزي...!!! همه چيز براي مرگ من آمادست!گنجيشكاي روي درخت هم ديگه آواز نميخون! كلاغا ديگه كلافم كردن! خبري از خورشيد خانوم نيست! اما نه! مرگم ديگه به من اعتنايي نميكنه! يه روزي همش اين جمله رو تكرار ميكردم:تو به دنيا نيومدي كه دنيا رو تغيير بدي!اما با خودم مي گفتم مگه نه اين كه آدم هر كاري كه بخواد ميتونه انجام بده؟خوب منم ميخوام دنيا رو تغيير بدم!اما الان ميگم من به دنيا نيومدم كه آدما رو تغيير بدم من اومدم تا خودم و تغيير بدم... اما مثل اين كه منم ديگه تغيير ناپذيرم!مگه اوني كه بايد بياد،بياد و .. ميدونم كه اونم ديگه خبري از ما نميگيره! اين روزها چقدر درد بودن تك تك سلولام و تو تنگنا گذاشته!!! رو آسمونا بنويس ناي پريدن ديگه نيست تو چشماي قاصدكا شوق رسيدن ديگه نيست...
|
About![]()
پاك بودن در جواني
Home
|